ارسال پاسخ
تعداد بازدید 70
نویسنده پیام
sunshine2712 آفلاین


ارسال‌ها : 23
عضویت: 28 /9 /1397
محل زندگی: اراك
سن: 23
تشکرها : 16
تشکر شده : 29
عباس معروفی

عباس معروفی به سال 1336 خورشیدی در سنگسر متولد شد. فارغ التحصیل هنرهای زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیک است و حدود 11 سال معلم ادبیات در دبیرستان های تهران بوده است.

نخستین مجموعه داستان اون با نام «رو به روی آفتاب» در سال 1359 در تهران منتشر شد..اما با انتشار «سمفونی مردگان» بود که نامش به عنوان نویسنده تثبیت شد.

در سال 1362 مجله ادبی «گردون» را پایه گذاری کرد و بطور جدی به کار مطبوعات ادبی روی آورد. سبک و روال وی در این نشریه با انتظارات دولت ایران مغایر بود و موجب فشارهای پیش در پی و سرانجام محاکمه و توقیف آن شد.

معروفی در پی توقیف «گردون» ناگزیر به ترک وطن شد. او به آلمان رفت و مدتی از بورس «خانه هاینریش بل» بهره گرفت.اما پس از آن برای گذران زندگی دست به کارهای مختلف زد. مدتی به عنوان مدیر یک هتل کار کرد و پس از آن «خانه هنر و ادبیات هدایت» را که کتابفروشی بزرگی است در خیابان کانت برلین، بنیاد نهاد و به کار کتابفروشی مشغول شد. و کلاسهای داستان نویسی خود را نیز در همان محل تشکیل داد.
آثار:
رمان:
سمفونی مردگان
سال بلوا
پیکر فرهاد
فریدون سه پسر داشت
ذوب شده
تماما مخصوص
مجموعه داستان:
پیش روی آفتاب
آخرین نسل برتر
عطر یاس

دریا روندگان جزیره آبی تر
آن شصت هزار، آن شصت نفر
نمایشنامه:
تا کجا با منی؟
ورگ
دلی بای و آهو
آونگ خاطره های ما
مجله:

مجله ادبی گردون
جوایز:

جایزه «بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سور کامپ»، 2001

برنده جایزه بنیاد ادبی آرنولد تسوایک در سال 2002

جملاتی برگزیده از آثار او :
انتظار که چیز بدی نیست!
روزنه‌ی امیدی است در ناامیدی مطلق...
من انتظار را از خبر بد بیش‌تر دوست دارم... از رمان پیکر فرهاد


خیلی ها فکر می کنند سلامتی بزرگترین نعمت است، ولی سخت در اشتباهند.

وقتی سالم باشی و در تنهایی پرپر بزنی، آنی مرض می گیری،
بدترین نحوست ها می آید سراغت،
غم از در و دیوارت می بارد، کپک میزنی. از رمان تماما مخصوص

بعضی چیزها همیشه لازم است.
حرف درستی می زند آقای ملکوم، می گوید جهان مجموعه ی وهم آلودی است که به کوه می ماند،
باتلاقی است که برای شناختن اسرار آن نباید دست و پا زد،فقط باید زندگی کرد.
سرتان را بیندازید پایین زندگیتان را بکنید. از رمان سال بلوا

نگاه كن چه قدر حقیرند ، مثل بچه های لجبار روح آدم را می جوند كه حرف خودشان را به کرسی بنشانند.
آدم دلش می جوشد و سر می رود.
نه به عشق فكر می كنند ، نه گذشته ها یادشان می آید ،
و یادشان نیست كه روزی روزگاری گفته اند : دوستت دارم . از رمان سال بلوا

پنجشنبه 20 دی 1397 - 06:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از sunshine2712 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: soli & farnia & aminara &
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :