close
تبلیغات در اینترنت
ادبیات داستانی - 2

برفستان

http://www.barfestan.ir/

ادبیات داستانی - 2

ادبیات داستانی

ادبیات داستانی

جدید ترین مطالب برفستان

Last posts

آخرین ارسالی های انجمن

last answers on forum
  1. رباعیات سعدی

    42 مشاهده 18 پاسخ sahar
  2. دن کیشوت اثر سروانتس (اسپانیا)

    36 مشاهده 0 پاسخ sahar
  3. داستان دو شهر اثر چالز دیکنز

    35 مشاهده 0 پاسخ sahar
  4. غرور و تعصب اثر جین آستین (انگلیس)

    39 مشاهده 0 پاسخ sahar
  5. ارباب حلقه ها اثر جی آر آر تالکین

    34 مشاهده 0 پاسخ sahar
برفستان؛اتاق نقد ادبی(قسمت دوازدهم)شوهر آهوخانم،علی محمد افغانی
خلاصه مطلب :

اتاق نقد ادبی_برفستان_


شوهر آهو خانم نام کتابی اثر علی‌محمد افغانی است. شوهر آهو خانم نخستین اثر نویسندهٔ آن محسوب می‌شود که با استقبال بی‌نظیری در بازار کتاب ایران روبه‌رو شد. انتشار این رمان حجیم در سال ۱۳۴۰ حادثه‌ای مهم در بازار کتاب و ادبیات داستانی ایران بود. علی‌محمد افغانی این رمان را در سالهای زندان-۱۳۳۳ تا ۱۳۳۸ – نوشته‌است و پس از خروج از زندان اقدام به چاپ آن با هزینهٔ شخصی می‌کند زیرا ناشری حاضر به مخاطره برای چاپ بر رویداستان بلند یک نویسندهٔ ناشناس نمی‌شود.


توضیحات / بیشتر کد : 179
برفستان؛گذری بر نمایشنامه ها و فیلمنامه ها؛قسمت یازدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_نمایشنامه ها و فیلمنامه ها

رضا‌ کمال (۱۲۷۷_۱۳۱۶)


پسر میرزا حسن منشی باشی (کمال الدوله) در سال ۱۲۷۷در تهران متولد شد. تحت تعلیم مادرش از کودکی با «هفت پیکر» و «هزار و یک شب» آشنا شد. آن قدر با داستان‌های هزار و یک شب مأنوس شده بود که وقتی به نوشتن قطعات ادبی و نمایش‌نامه پرداخت تخلص شهرزاد، قصه گوی آن داستان‌ها را برای خود برگزید. تحصیلاتش را در مدرسه سن‌لویی و آلیانس تهران گذراند و زبان وادبیات فرانسه را به خوبی فرا گرفت. ترجمه «سالومه» نوشته اسکار وایلد و انتشار آن در سال ۱۳۰۱ رضا کمال را به شهرت رساند. 


توضیحات / بیشتر کد : 169
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت یازدهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایت های ادبی


دو حکایت از دهخدا:


افلاطونِ حکیم، منزل در کوی زرگران گرفته بود. از حکمت آن استعلام کردند فرمود که: تا اگر خواب بر چشم من غالب شود و از تفکر و مطالعه منع کند، آواز ادوات ایشان مرا بیدار گرداند.

**

می گویند مردی خروسی دزدید چون می خواست به راه خود رود صاحب خروس سر رسید و دزد ، خروس را در زیر قبای خود پنهان کرد اما دم آن بیرون ماند. پس از آن او در برابر پرسش های صاحب خروس قسم می خورد که خروس او را ، او ندزیده است. صاحب خروس که دم خروس خود را از زیر قبای او دید به او گفت: قسمت را باور کنم یا دم خروس را؟ و این جمله برای کسی به کار می رود که جرمی و گناهی مرتکب می شود و با وجود اینکه آثار جرم نزد او پیداست باز قسم می خورد و انکار می کند که او مرتکب جرم نشده است.


***


توضیحات / بیشتر کد : 167
برفستان؛آشنایی با مشاهیر ادبی(بخش اول:نویسندگان)قسمت یازدهم
خلاصه مطلب :

_برفستان_نویسندگان


صمد بهرنگی(۱۳۱۸ تبریز -۱۳۴۷) 

او ارسباران، آموزگار، منتقد اجتماعی، داستان‌نویس، مترجم و پژوهش‌گر فولکلور آذربایجانی بود. کتاب ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی مدت‌ها نقش بیانه غیررسمی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران را بازی می‌کرد.

بهرنگی دربارهٔ خودش گفته‌است: قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا نمی‌بود، به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم… مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می‌گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیش‌تر نصیب تو نمی‌شود.


توضیحات / بیشتر کد : 163
برفستان؛حکایات جالب و خواندنی(قسمت دهم)
خلاصه مطلب :

_برفستان_حکایات ادبی


حکایت شمس و مولانا:

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟


مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.


شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟


همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.


منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.


***

توضیحات / بیشتر کد : 154