برفستان

شاعران معاصر

برفستان,دمی با شاعران,شاعران معاصر,پروین اعتصامی,دوست,

شاعران معاصر

شاعران معاصر

برفستان؛دمی با شاعران(شاعران معاصر)قسمت پانزدهم؛نیما یوشیج

_برفستان_نیما یوشیج(۲)


می‌تراود مهتاب


می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می‌شکند


 

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر خاری لیکن

از ره این سفرم می‌شکند


 

نازک‌آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می‌شکند


 

دست‌ها می‌سایم

تا دری بگشایم

به عبث می‌پایم

که به در کس آید


در و دیوار به هم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند


 

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب

مانده پای‌آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله‌بارش بر دوش

دست او بر در، می‌گوید با خود:


غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می‌شکند


***

ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(شاعران معاصر)قسمت پانزدهم؛شهریار

_برفستان_شهریار(۲)


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را


دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را


به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را


مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را


برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را


بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا


بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را


چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را


بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را


به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را


چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را


چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را


«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»


ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا


 



ادامه مطلب
برفستان؛دمی با شاعران(شاعران معاصر)قسمت پانزدهم؛پروین اعتصامی

_برفستان_پروین اعتصامی(۲)


بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت

سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت


مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود

ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت


آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک

فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت


دانی که نوشداروی سهراب کی رسید

آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت


دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند

بار دگر امید رهائی مگر نداشت


بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد

این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت


پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت

میدید شعله در سر و پروای سر نداشت


بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر

کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت


خرمن نکرده توده کسی موسم درو

در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت


من اشک خویش را چو گهر پرورانده‌ام

دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت




 

ادامه مطلب

خرید اشتراک ویژه

- برخی از پست های سایت ویژه هستند؛ برای مشاهده این نوع پست ها نیاز به ارتقاء حساب کاربری خود دارید.
- برای خرید اشتراک ویژه حتما در سایت عضو شوید؛ سپس در فرم خرید اشتراک ویژه نام کاربری خود را وارد کنید تا اشتراک ویژه برای شما اعمال شود.

مطالب سایت بر حسب

برفستان

چهارشنبه 02 آبان 1397

انگیزشی، برفستان

پنجشنبه 10 مرداد 1398
خرید اشتراک ویژه