برفستان

ضحاک

برفستان,شاهنامه فردوسی,ضحاک,بخش دوم,

چنان بد که ضحاک را روز و شببه نام فریدون گشادی دو لببران برز بالا ز بیم نشیبشده ز آفریدون دلش پر نهیبچنان بد که یک روز بر تخت عاجنهاده به سر بر ز پیروزه تاجز هر کشوری مهتران را بخواستکه در پادشاهی کند پشت راستاز آن پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر با گهر بخردانمرا در نهانی یکی دشمن‌ستکه بربخردان این سخن روشن استبه سال اندکی و به دانش بزرگگوی بدنژادی دلیر و سترگاگر چه به سال اندک ای راستاندرین کار موبد زدش داستانکه دشمن اگر چه بود خوار و خردنبایدت او را به پی بر سپردندارم همی دشمن خرد خواربترسم همی…

ضحاک

چنان بد که ضحاک را روز و شببه نام فریدون گشادی دو لببران برز بالا ز بیم نشیبشده ز آفریدون دلش پر نهیبچنان بد که یک روز بر تخت عاجنهاده به سر بر ز پیروزه تاجز هر کشوری مهتران را بخواستکه در پادشاهی کند پشت راستاز آن پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر با گهر بخردانمرا در نهانی یکی دشمن‌ستکه بربخردان این سخن روشن استبه سال اندکی و به دانش بزرگگوی بدنژادی دلیر و سترگاگر چه به سال اندک ای راستاندرین کار موبد زدش داستانکه دشمن اگر چه بود خوار و خردنبایدت او را به پی بر سپردندارم همی دشمن خرد خواربترسم همی…

ضحاک

برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت شانزدهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش هفتم》


چنان بد که ضحاک را روز و شب

به نام فریدون گشادی دو لب


بران برز بالا ز بیم نشیب

شده ز آفریدون دلش پر نهیب


چنان بد که یک روز بر تخت عاج

نهاده به سر بر ز پیروزه تاج


ز هر کشوری مهتران را بخواست

که در پادشاهی کند پشت راست


....ادامه مطلب...

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت پانزدهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش ششم》


چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت

ز البرز کوه اندر آمد به دشت


بر مادر آمد پژوهید و گفت

که بگشای بر من نهان از نهفت


بگو مر مرا تا که بودم پدر

کیم من ز تخم کدامین گهر


چه گویم کیم بر سر انجمن

یکی دانشی داستانم بزن


فرانک بدو گفت کای نامجوی

بگویم ترا هر چه گفتی بگوی


...


ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت چهاردهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش پنجم》


نشد سیر ضحاک از آن جست جوی

شد از گاو گیتی پر از گفت‌گوی


دوان مادر آمد سوی مرغزار

چنین گفت با مرد زنهاردار


که اندیشه‌ای در دلم ایزدی

فراز آمدست از ره بخردی


همی کرد باید کزین چاره نیست

که فرزند و شیرین روانم یکیست

...

ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت سیزدهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی


داستان پادشاهی ضحاک

《بخش چهارم》


برآمد برین روزگار دراز

کشید اژدهافش به تنگی فراز


خجسته فریدون ز مادر بزاد

جهان را یکی دیگر آمد نهاد


ببالید برسان سرو سهی

همی تافت زو فر شاهنشهی


جهانجوی با فر جمشید بد

به کردار تابنده خورشید بود


جهان را چو باران به بایستگی

روان را چو دانش به شایستگی


بسر بر همی گشت گردان سپهر

شده رام با آفریدون به مهر


ادامه شعر در ادامه مطلب:



ادامه مطلب
برفستان؛گذری بر شاهنامه فردوسی؛قسمت یازدهم

_برفستان_شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی ضحاک

《بخش دوم》


چنان بد که هر شب دو مرد جوان


چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان


خورشگر ببردی به ایوان شاه


همی ساختی راه درمان شاه


بکشتی و مغزش بپرداختی


مران اژدها را خورش ساختی


دو پاکیزه از گوهر پادشا


دو مرد گرانمایه و پارسا


یکی نام ارمایل پاکدین


دگر نام گرمایل پیشبین


چنان بد که بودند روزی به هم


سخن رفت هر گونه از بیش و کم


ز بیدادگر شاه و ز لشکرش


وزان رسمهای بد اندر خورش


یکی گفت ما را به خوالیگری


بباید بر شاه رفت آوری


وزان پس یکی چاره‌ای ساختن


ز هر گونه اندیشه انداختن


مگر زین دو تن را که ریزند خون


یکی را توان آوریدن برون


برفتند و خوالیگری ساختند


خورشها و اندازه بشناختند


خورش خانهٔ پادشاه جهان


گرفت آن دو بیدار دل در نهان


چو آمد به هنگام خون ریختن


به شیرین روان اندر آویختن


ازان روز بانان مردم‌کشان


گرفته دو مرد جوان راکشان


زنان پیش خوالیگران تاختند


ز بالا به روی اندر انداختند


پر از درد خوالیگران را جگر


پر از خون دو دیده پر از کینه سر


همی بنگرید این بدان آن بدین


ز کردار بیداد شاه زمین


از آن دو یکی را بپرداختند


جزین چاره‌ای نیز نشناختند


برون کرد مغز سر گوسفند


بیامیخت با مغز آن ارجمند


یکی را به جان داد زنهار و گفت


نگر تا بیاری سر اندر نهفت


نگر تا نباشی به آباد شهر


ترا از جهان دشت و کوهست بهر


به جای سرش زان سری بی‌بها


خورش ساختند از پی اژدها


ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان


ازیشان همی یافتندی روان


چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست


بران سان که نشناختندی که کیست


خورشگر بدیشان بزی چند و میش


سپردی و صحرا نهادند پیش


کنون کرد از آن تخمه داد نژاد


که ز آباد ناید به دل برش یاد


پس آیین ضحاک وارونه خوی


چنان بد که چون می‌بدش آرزوی


ز مردان جنگی یکی خواستی


به کشتی چو با دیو برخاستی


کجا نامور دختری خوبروی


به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی


پرستنده کردیش بر پیش خویش


نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش


 ****



ادامه مطلب

خرید اشتراک ویژه

- برخی از پست های سایت ویژه هستند؛ برای مشاهده این نوع پست ها نیاز به ارتقاء حساب کاربری خود دارید.
- برای خرید اشتراک ویژه حتما در سایت عضو شوید؛ سپس در فرم خرید اشتراک ویژه نام کاربری خود را وارد کنید تا اشتراک ویژه برای شما اعمال شود.

مطالب سایت بر حسب

برفستان

چهارشنبه 02 آبان 1397

انگیزشی، برفستان

پنجشنبه 10 مرداد 1398
خرید اشتراک ویژه